مشروطه و مرداب مذهب!
«مبانی و اصول ادیان با یکدیگر مخالفت و مغایرت دارند و
به همین سبب هم میان آنها اختلاف دیده میشود. و
علت اعتقاد، اعتماد مردم به ادیان، و اطاعت از پیشوایان مذهبی تنها عادت است. ادیان و مذاهب علت اساسی جنگها و مخالفت با اندیشههای
فلسفی و پژوهشهای علمی هستند. کتابهائی
که به نام کتب مقدس و آسمانی معروفند، کتبی
خالی از ارزش و اعتبارند و آثار کسانی از قدما مانند افلاطون، ارسطو و اقلیدس و بقراط خدمات مفیدتر و مهمتری
برای بشر کرده است.»
منبع: رازی، محمد زکریا،
رسائل فلسفیه ص. 316- 295 ، «تاریخ فلاسفه ایرانی از آغاز تا اسلام»، علیاصغر
حلبی.
پس از پایان بساط لاشهگردانی و دفن علی روضهخوان، نوبت رسید به قافلة صیغه و سورچرانی و روضه و
زوزه در نجف و کربلا، به مناسبت اربعین! و همچنانکه شاهد بودیم عراقچی، وزیر امور
خارجة حکومت بدوی نیز پیش از شرفیابی به آستان مقدس موساد و ارتش آمریکا، در معیت محافظاناش در قافلۀ کذا حضور یافت و
تا آنجا که جان داشت «سینه زد!» از اینرو شرفیابی عراقچی به حضور ارباب به
تحولات سرنوشتسازی در کشور منجر شد! در
آستانۀ 120مین سالگرد «امضاء فرمان مشروطه»، ساواک ملایان قلادة خرازی، یک از آخوندهای مفتخور و مفتگو را رها کرد، تا به
احترام کودتای آیرونساید، در لابلای
شایعه پراکنی و چرندبافی و تهاجم به زنان و وعدههای ابلهپسند، فضولات
رضا پهلوی را در مورد «تمام کردن کار و سرنگونی دولت» از نو بازنشخوار کند و خواهان
نشاندن محسن رضائی بجای ذوالقدر شود. بر اساس گزارش بیبیسی، مورخ 17 مردادماه
سالجاری، قوة قضائیه حکومت بدوی هم ظاهراً
کوروکر و لال شده بود و گویا انتظار «نتیجه» را میکشید! و اما در گیرودار عرعر بیامان خرازی، وقوقیهسرایان امت نیز به «زنان» حملهور شده،
آنان را در جایگاه مزدور بیگانه قرار دادند:
«[...] کسانی پول و دلار میگیرند تا با وضعیت ناهنجار
در جامعه حضور پیدا کنند[...] امروز یک خطر بزرگ فرهنگ عمومی ما را تهدید میکند و
آن ترویج برهنگی و رفتارهای سخیف است [...] این وضعیت با سوءاستفاده از موقعیت جنگ
جلوی چشم ما در حال اتفاق افتادن است.»
منبع: رادیوفردا، مورخ 16 مردادماه سالجاری
بله، آخوند پدوفیل و برده فروش که خود نماد ناهنجاری و
ضدیت با اجتماع بوده و هست و خواهد بود، در
مورد «فرهنگ» صاحبنظر شده! این جماعت
بدوی که پیش از تخریب جنبش مشروطه توسط استعمار بریتانیا، جرأت
نداشت با عبا و عمامه در ملاءعام ظاهر شود، از برکت کودتای آیرونساید و «اعلیحضرت»، نه تنها حقوق و مزایای دولتی به دست آورده، که با کاغذپارهها و زیارتنامههایاش ابزار
«فرهنگشناسی» نیز به کف گرفته! اینک کار این پورنستارهای «ضدامپریالیست» و
محبوب آنگلوساکسونها بجائی رسیده که خودفروختگی دیرینه و سنتیشان را میخواهند به
«زن ایرانی» و زنانگی نسبت دهند تا به خیال خودشان رد گم کنند! ولی کیست که نداند، یکصدوپنجاه سال است، آنچه بر زبان آخوند جاری شده و میشود، جز مطالبات استعمار و تمایلات انسانستیز «گلۀ
وحش» نبوده و نیست. گلهای که در مراسم لاشهگردانی نقش سرنوشتسازی
ایفا کرد و «محبوبیت» علی خامنهای را به «اثبات» رساند.
پورنستارهای انقلابی در مراسم «لاشهگردانی»
رهبرشان، گویا چند میلیون نفر را به ترتیباتی
شرکت داده بودند، از اینرو شیپورهای استعمار و شاخکهای شیعیشان به
این نتیجة شکمی رسیدهاند که «علی خامنهای خیلی محبوب مردم بوده!» البته
فراموش نکنیم که «تل موهوم مردم»، یا همان
گلة وحش، همیشه شیفتة جنایتکار و متجاوز
است، و دقیقا به همین دلیل ادیان ابراهیمی برای این
گلۀ «مقدس» احترام فراوانی قائلاند. ولی اگر همة ساکنان جهان نیز در مراسم لاشهگردانی
«علی روضهخوان» حضور مییافتند، اصل مطلب، یعنی ماهیت علی خامنهای به عنوان جنایتکار،
تاراجگر، جنگطلب، زنستیز،
دشمن تفکر و روابط حقوقی و اجتماعیات غیرقابل تغییر باقی میماند. این مختصر را گفتیم تا به مناسبت 120مین سالگرد
«امضاء فرمان مشروطه»، نیم نگاهی
بیاندازیم به شکوفائی روشنفکری و سرکوب سازمان یافتة آن در ایران توسط عوامل کودتای
سوم اسفند. سرکوبی که اینک، پس از گذشت دههها پای به فضای مجازی نیز
گذارده.
از منظر تاریخی، حتی پس از
تهاجم مسلمانان بادیهنشین به ملت ایران، عرصة علم و روشنفکری متحمل چنین سرکوبی نشده بود! آثاری
که از دانشمندان و حکمای ایرانی در رد «تعبد و پیشفرضهای دینی» برجای مانده
شاهدی است بر این مدعا. با اینهمه،
و علیرغم فراز و نشیبهای تاریخ
کشورمان، «جریان روشنفکری» با جنبش مشروطه
در ایران شکل گرفت، ولی همانطور که شاهد بودیم، کودتاچیان «روشنفکر» را در مقام «شیطان و
جادوگر» به «مطرود جامعه» تبدیل کردند.
فریدون آدمیت، در
کتابی تحت عنوان «فکر دمکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران» ـ کتابی که تا سال 1354، منتشر نشده بود و پس از آن نیز چندبار مورد
تجدید نظر ساواک قرارگرفت ـ مینویسد، برخلاف ادعاهائی که ملایان را بانی نهضت مشروطه
جلوه میدهند، هدف این زالوصفتان کسب قدرت از طریق قرار گرفتن
در کنار مردم، جهت ایجاد «مدینة فاضله»
بوده! به عنوان نمونه بد نیست نگاهی داشته
باشیم به فرمایشات آخوند مهدی طباطبائی در مجلس شورای ملی که خود را «برقرار کنندة
مشروطیت در ایران» معرفی کرده:
«ما ممالک مشروطه را که خودمان ندیده
بودیم، ولی آنچه شنیده بودیم و آنهائی که ممالک
مشروطه را دیده [بودند] به ما گفتند مشروطیت موجب امنیت و آبادی مملکت است. ما هم
شوق عشقی حاصل نموده تا ترتیب مشروطیت را در این مملکت برقرار نمودیم.»
منبع: فریدون آدمیت، «فکر دمکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران»، ص.3
بله حضرت مهدی طباطبائی که اصلاً نمیدانست
مشروطه خوراکی است یا پوشاکی، مشروطیت را در «این مملکت» برقرار فرمودهاند! بیدلیل
نبودکه با اعمال فشار مستقیم کارخانة رجالهپروری ـ سفارت بریتانیا ـ و بستنشینان خودفروخته، ویراست دوم «فرمان مشروطیت»، ملت را به مشتی شیعی تقلیل داد و آخوند پدوفیل و
برده فروش را در جایگاه ناظر بر تدوین و اجرای قوانین نشاند! به این
ترتیب «قانون اساسی مشروطیت» با نادیده گرفتن مطالبات محوری مشروطه طلبان، یعنی «جدائی دین از سیاست، و قانون بجای شریعت»، عملاً تبدیل شد به سدی در برابر نخستین و تنها
جنبش مدرنیته در تاریخ ایران!
یادآور شویم در اوج همین نهضت بودکه
«روشنفکری» در ایران شکوفا شد و تفکر و استدلال در برابر عرصة «تعبد» سر برافراشت.
ولی نهایت امر، همچنان که شاهد بودیم، کودتای سوم اسفند تیر
خلاص را به مدرنیتة ایران و عرصة روشنفکری کشور شلیک کرد و پسروی را آغاز نمود. روشنفکرانی
که توسط دستگاه میرپنج ترور نشدند، به
گوشهنشینی روی آوردند و آخوندبازی و آخوندنوازی رونق فراوان یافت، و قرار
شد همة امور گذشته و حال در چارچوب دین مبین و شریعت اسلام قرار گیرد. کلیات
سعدی و میرزادة عشقی، نخستین قربانیان این سیاست استعماری بودند. سیاستی
که پس از فرار «شجاعانۀ» پهلوی اول همچنان ادامه یافت، و با کودتای 28 مرداد 1332 و «انقلاب شاه و
مردم» شتاب گرفت. کار بجائی رسید که
انتشار مقالة «روشنفکران ایران محکومند» در هفته نامة فردوسی به ممنوع القلم شدن
مصطفی رحیمی انجامید، و این ممنوعیت تا فرار پرافتخار پهلوی دوم ادامه
یافت.
پس از تخلیة روحالله خمینی و اوباش
همراهاش در فرودگاه مهرآباد، آنچه حتی در
دوران نکبتبار صدارت هویدا نیز امکانپذیر نبود،
ممکن شد! بله، در
دوران خلافت زوج علی خامنهای و میرحسین موسوی،
مصطفی رحیمی ـ روشنفکری را به
زندان انداختند که عضو هیچ حزب و گروه سیاسی نبود! دردسرتان
ندهم، «شکار روشنفکر» که با کودتای سوم اسفند آغاز شده
بود، همچنان در دستور کار عوامل استعمار قرار
داشت. دلیل هم از روز روشنتر است؛ افراد،
تابع و مجری سیاست استعمارند و با تغییر
آنها، سیاست استعمار همچنان تغییر ناپذیر
باقی میماند.
به عنوان مثال، همانطور که مورخان نیز اذعان دارند، استعفای پهلوی اول تغییر چندانی در سیاست
استعماری ایجاد نکرد. آنگلوساکسونهای اینسوی آب ناچار شدند بساط
پهلوی اول را برچینند و با کمک آنگلوساکسونهای آنسوی آب، همان
سیاست آخوندنوازی و سرکوب و غارت ایران را با دستگاه پهلوی دوم تداوم بخشند. دستگاه استعماری نوین موفق شد با کمک ساواک، دانشگاه را هم به «مسجد» و طویلة اسلام سیاسی تبدیل
کند، و از طریق اوباشپروری، یک آخوند پدوفیل، بردهفروش و نیمهدیوانه را در جایگاه «رهبر
مخالفان» بنشاند. شاهد بودیم که با کودتای
«ارتش جان برکف» بر علیه دولت شاپور بختیار،
روند جانشینی پهلوی با دستپروردهگاناش در یک چشم برهم زدن به انجام رسید
و ... و آخوند در جایگاه مخالف ولینعمتاش نشست؛
پهلویهای فراری و هوادارانشان هم
تبدیل شدند به مخالفان سرسخت حکومت جیرهخواران عمامه بر سر پهلوی!
جای تعجب نیست که پس از 47 سال حکومت جیرهخواران
پهلوی، کشورمان تبدیل شود به مرداب «تعبد!» شعرجایش
را به شعارهای فاقد شعور واگزار کرده؛ شاعر و نویسنده با مجیزگو جایگزین شده، ناشر
هم میباید به انتشار کتاب دعا و توضیحالمسائل مشغول باشد، و ... و خلاصه در این
عرصة چماقداری و فقر فرهنگی، جائی برای روشنفکر و روشنفکری باقی نمانده، حتی
در فضای مجازی!
در این فضا است که گورستانپرستان به طُرق مختلف برای
«روشنفکر» چماق تکفیر بالا میبرند. به
عنوان نمونه با توسل به گویش خالهزنکی، زبان به ستایش جنایت میگشایند ـ متن مهدی
اصلانی در گویا نیوز، مورخ 10 اوت سالجاری. و یا از طریق تهاجم مستقیم، روشنفکر را با
پروپاگاندیست و قلم به مزد و راوی تحرکات خردجال در ترادف میگذارند، تا
بتوانند تعریف نوینی هم از دمکراسی به عنوان «حق دیدهشدن» ارائه دهند:
«اینجاست که مسئولیت روشنفکر آغاز میشود [...] واقعیت
را همانگونه که هست روایت کنید [...] اما واقعیت را حذف نکنید. دموکراسی تنها احترام به نتیجة انتخاب مردم نیست.
احترام به حق مردم برای دیدهشدن نیز هست.»
منبع: گویانیوز، مورخ 5 اوت سالجاری
حضور این نابغة عرصة «تعبد» که برای روشنفکر «مسئولیت»
تعیین کردهاند و تعریف نوینی از دمکراسی ارائه دادهاند بگوئیم، برخلاف تصور و توهمات و تعلقات محفلی جنابعالی،
روشنفکر، در هیچ مقطعزمانی و در هیچ کشوری «صدای مردم» نبوده و نیست! از این
گذشته روشنفکر به هیچ عنوان «وظیفه» ندارد در خدمت حاکمیت و گروههای سیاسی قرار
گیرد و از گلهسازیها و اوباشپروریها حمایت کند! برخلاف افاضات حکیمانۀ سرکار، روشنفکر در تقابل آشکار با بساط امُتسازی و
عوامپروری است. خلاصه بگوئیم، بادبان
هوا کردن در مسیر باد، و هماهنگی با عوامالناس،
وظیفة مجیزگویان و بادمجان دورقابچینان
است، نه روشنفکر. «مسئولیت» روشنفکر به هیچ عنوان تبدیل شدن به
ابزار قدرتیابی این یا آن فرد و این یا آن گروه نیست! تفکر و
نگرش منطقی پایه و اساس روشنفکری است، و
اینهمه میباید خارج از عرصة تعلقات و توهمات و گرایشهای سیاسی صورت پذیرد! در
نتیجه چماقتان را غلاف کنید، در جایگاهی
نیستید که برای روشنفکر تعیین تکلیف بفرمائید.
از سوی دیگر،
اگر «احترام به رأی مردم»، که در هرحال نمیباید زمینهساز اعمال استبداد
اکثریت شود، در یک دمکراسی معنا و مفهومی
میتواند داشته باشد، «حق دیده شدن»،
با دمکراسی ترادفی ندارد! انسانها،
بازیگران فیلمها و سریالهای هولیوودی
نیستند که تلاش کنند «دیده شوند»؛ در هیچ
مکتب فلسفیای حضور فیزیکی با «حقوق انسانی» ترادفی نداشته، مگر در مکتب آخوندپرستانی از قماش سیمین
بهبهانی که به بازنشخوار مطالبات سازمان سیا و فمینیستهای صحرای کربلا اشتغال
داشتهاند. باری اشتهای نویسندة سرشار از نبوغ خیلی صاف است. با یک
چرخش قلم روشنفکر و دمکراسی را در پیشگاه خداوند خونخوار ابراهیم قربانی میکند، و روشنفکر را در جایگاه «راوی» خردجال مینشاند:
«[...] اگر روزی مردم ایران از رضا پهلوی عبور کنند، نخستین کسی خواهم بودکه آن واقعیت را میپذیرد و
مینویسد. اما تا آن روز هیچ روشنفکر، هیچ رسانه و هیچ کنشگری حق ندارد واقعیتی را که
میلیونها ایرانی در خیابانهای ایران و هزاران ایرانی در شهرهای بزرگ جهان ساختهاند، به این
دلیل که با ترجیح شخصی او سازگار نیست، از
روایت خود حذف کند»
همان منبع
همانطورکه میبینیم نویسندة سطور فوق، به قول
معروف «از بیخ عرب است!» از یکسو چنین
القاء میکند که رسانه و کنشگر با روشنفکر مترادفاند! و از
سوی دیگر به مخاطب تفهیم میکند که روشنفکر با عرصة تفکر بیگانه است؛ میباید همچون عوام در لجنزار باورها و تعلقات
و تحرکات گلۀ وحش شناور بماند، و بر اساس
سلیقه ـ ترجیح شخصی ـ به خردجال واکنش مثبت و یا منفی نشان دهد! البته
این روزها نوابغ بسیاری میبینیم که در مورد روشنفکری و دمکراسی و جنبش مشروطه
اظهارنظرها میکنند. به عنوان نمونه مهرانگیز کار، یکی از دشمنان شناخته شدۀ دمکراسی که «حقوقدان»
خوانده میشود، ولی در واقع حامی حق مسلم و ضدحقوقی محفلاش
شده.
این «حقوقدان برجسته» یکی از عوامل کنفرانس برلن و از
جمله مداحان اکبر قاتل و مدافع «فقه پویا» است که نهایتاً به آمریکا صادر شد، و مثل همۀ عوامل حکومت آخوند، در همة زمینهها صاحب نظر است. وی چندی
پیش نیز همصدا با پاسدار شریعتمداری، بر علیه
فیلم 300 چماق تکفیر بلند کرده بود. باری، چنین پدیدهای بالای منبر رفته و تعریف جامعی هم
از دمکراسی ارائه داده. برای ایشان،
دمکراسی همان جامعۀ مدنی است! وی میگوید،
ابتدا میباید «صاحبان اندیشه
بپذیرند که جامعه تکثرگراست، بعد میتوان
حکومت چندصدائی داشت و به سوی دمکراسی حرکت کرد:»
«صاحبان اندیشههای مختلف [...] باید بپذیرند که این
جامعه تکثرگرا است [...] هم آدم مذهبی میانهرو دارد، هم مذهبی رادیکال دارد، هم مارکسیست دارد، هم ملیمذهبی و جبهۀ ملی دارد و هم آدمهای بیخدا
و کاملاً لائیک دارد. ایران آینده اگر
بتواند حکومتی چندصدائی داشته باشد، تازه آنوقت است که میتوانیم بگوئیم در مسیر دموکراسی
حرکت میکنیم.»
منبع: سایت آسو،
مورخ 28 ژوئیه سالجاری
همانطور مشاهده میکنیم در جامعة تکثرگرای این
«حقوقدان»، نه اقتصاد وجود دارد، نه نظام اداری،
نه آزادی انتخاب، نه انسان و نه نگرش
حقوقی انسانمحور! در جامعۀ کذا فقط گرایشات
مذهبی و سیاسی و ضدمذهبی دیده میشود. طویلهای است باب دندان ژان ژاکروسو، که مبنای «قرارداد اجتماعی» را «سیاست و قدرت و
مذهب» قرار داده بود، یعنی «زور و باور و گلة
مردم!»
این سهپایۀ توحش
ابزار کلیدی سیاستگزاری استعمار در ایران شده. هر وقت
لازم باشد، گلة وحش را با فتاوی آخوند به خیابان میآورند، و با
بوق وکرنا آن را به مسیر مطلوبشان هدایت میکنند؛ هیچکس هم
مسئول نیست؛ «مردم آمدند!» چرا که تل موهوم مردم و گلة وحش، همچون لات و آخوند، فاقد جایگاه
واقعی اجتماعی و مسئولیت حقوقی است! این
جماعت خودفروخته مانند رضا پهلوی برای خودشان «مأموریت» درست کردهاند؛ گویا
در آن دنیا و در برابر خداوند خونخوار و کین توزشان نیز «پاسخگو» خواهند بود! در نتیجه برای جنایت و تجاوز و دروغبافی و
شایعهپراکنی و نارو زدن و کلاهبرداری و عوامفریبی هیچ مانعی در برابر خود نمیبینند.
به عنوان نمونه، کافی است نیم نگاهی بیاندازیم به مقالة فاقد
شعور، به قلم مم جواد ظریف در بوق الجزیره
که اسرائیل را مانع نزدیک شدن ایران به آمریکا معرفی کرده ـ منبع: بیبیسی مورخ 27 ژوئیه سالجاری. به عبارت دیگر، اشغال
بهفرمودة سفارت آمریکا که جیرهخوار استعمار را در جایگاه ضدامپریالیست تثبیت
نمود و ضمن تحمیل تحریمهای اقتصادی، جنگ
استعماری را نیز به ملت ایران تحمیل کرد، «مسئولیت اسرائیل» شناخته شده!
در نتیجه همه میباید بپذیرند اوباشی که به تقلید از
عملیات «داسالله»، از دیوار سفارت آمریکا در تهران بالا رفتند، اسرائیلیها بودند! جالب اینجاست که تهاجم به سفارت آمریکا، مورد تأئید
روحالله خمینی، بنیصدر، رجوی و خصوصاً احمد شاملو و اعضای «محترم» کانون
نویسندگان هم قرار گرفته بود! افرادی که ظاهراً همچون اوباشی از قماش اصغرزاده
و عباس عبدی و ابتکار و ... قرار نبوده اسرائیلی باشند! ولی
هیچیک از نخبگان شیعی، به دروغپردازیهای ممجواد ظریف برای سلب مسئولیت
از واشنگتن و تطهیر حکومت پورن ستارهای شیعی،
اشاره نمیکند، چرا که
در اینصورت کل «انقلابشان» به زیر سئوال خواهد رفت! و امثال مهرانگیز کار دیگر نخواهند توانست از
کودتای هویزر در ایران به عنوان «انقلاب» یاد کنند، و با
توسل به «اگر و مگر» و سفطسه و مغلطه و تحریف تاریخ، برای
انقلاب نیست در جهانشان، «اهداف موهوم» نیز خلق نمایند:
«[...] اگر در همان دوران، گروههای نخبه [...] این تاریخ را به زبان ساده
برای مردم عادی بازخوانی میکردند، شاید مسیر دیگری شکل میگرفت. همان
مسیری که مضمونش این بود که شاه باید سلطنت کند، نه حکومت. به نظر من ماهیت و جوهرة آن انقلاب در آغاز
همین بود.»
همان منبع
حقوقدان برجسته،
همچنان که میبینیم چند اصل اساسی
را نادیده گرفته. نخست
اینکه خمینی، محصول آخوندنوازی و اوباشپروری
دستگاه پهلوی بود، از آسمان بر ملت ایران
نازل نشده بود. دیگر آنکه «شاه»، خود صورتک استعمار غرب بود و هرگز مختار و
تصمیمگیرنده نبوده. این فرد کارگزار و مأمور اجرای سیاستهای غرب
در ایران بود! همان ماموریتی که پس از فرار شاه، به
خمینی و خامنهای محول شد، باشد تا اینان
نیز همچون خانوادۀ پهلوی، با تداوم پسروی، نهضت مشروطیت ایران را با مرداب مذهب جایگزین
کنند.
خود این مهد اذیت را و رسم بربریات را
به قرن بیستم هرگز نبینی جز در ایراناش
(میرزاده
عشقی)، شاعر، روزنامه نگار، نمایشنامه نویس ایرانی و نخستین شهید کودتای آیرونساید.

