جمعه، مهر ۱۰، ۱۴۰۵

مهرگان و مطلق‌گرایان!

 

پرستیدن مهرگان دین اوست

که آبادی خاک آئین اوست

 

در میان جشن‌های ایران باستان،   دو جشن از همه مهم‌تر بود:  نوروزجمشیدی و مهرگان.  

جشن مهرگان،  همانطور که در شاهنامه آمده،  در آغاز پائیز،   نخستین روز مهرماه برگزار می‌شد.   این شیوه تا پایان دوران هخامنشی،   و در هر حال تا پیش از دوران ساسانی دوام داشته.   ولی از این دوره به بعد،   به دلیل رسمیت یافتن دین زرتشت،  در مقام دین حکومتی،  جشن مهرگان به «روز مهر از ماه مهر» منتقل می‌شود!   ولی علیرغم این انتقال ایدئولوژیک،  پس از سقوط ساسانیان،  ناصر خسرو و بسیاری شاعران پارسی‌گو به تقارن جشن مهرگان با آغاز پائیز اشاره‌ها داشته‌‌اند.

 

 می‌گویند در دوران باستان نخستین روز پائیز را نوروز پائیزی می‌خواندند و گاهشماری هخامنشیان نیز بر آغاز سال از ابتدای پائیز مبتنی بوده.  همچنین می‌گویند،   در نخستین روزهای پائیزی در غاری که در آن چشمۀ آبی جریان داشته و بر دیواره‌هایش صور فلکی نقش بسته بود،   مهرپرستان با آتشدان‌های برافروخته حضور می‌یافتند و پس از نیایش مهر،   شراب می‌نوشیدند،  سرود می‌خواندند و به رقص و پایکوبی‌ می‌پرداختند و در پایان جشن به نشانة پایبندی بر پیمان‌های گذشته،  به صورت گروهی دست‌ یکدیگر را می‌فشردند.   

 

جشن مهرگان در گاهشمار زرتشتیان از روز «مهر» تا روز «رام»،   یعنی از دهم تا شانزدهم مهرماه خورشیدی ادامه دارد.  می‌گویند در این روز کاوه آهنگر بر ضحاک پیروز شد و فریدون او  را در کوه دماوند به زنجیر کشید.

 

 اینک روز گرامیداشت نبردی اسطوره‌ای‌ است.  اسطوره‌ای، همانند دیگر اسطوره‌ها، زمان‌گریز.   دیگر نمی‌توان در پی بازسازی نبرد اسطوره‌ای کاوه با ضحاک بود؛   امروز نبرد ایرانیان نبردی است نابرابر با هزاران ضحاک ماردوش،  ماردوشان پدیدار و پنهان،  ماردوشان درون‌مرزی و برون‌مرزی که بیش از یک سده است به زن و زندگی و آزادی ایرانیان اعلان جنگ داده‌اند.

 

همانطورکه شاهد بودیم،  در نشست مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک،  این مکان تبدیل شد به میدان لاف‌وگزاف دونالد ترامپ در مورد «پیروزی»،   و مظلوم‌نمائی و روضه و زوزة‌ «پرزیدنت» زرشکیان و کاسبی با تصویر قربانیان تهاجم وحشیانة آمریکا و اسرائیل به کشورمان و به ویژه بالا بردن تمثال مبارک جهادی علی روضه‌خوان که حین نبرد با آمریکا در مخفیگاه کشته شده!   ناگفته نماند که زرشکیان،  داماد و دخترش را هم به نیویورک آورده بود تا با آمریکا حسابی مبارزه کنند!   

 

در محوطة بیرونی سازمان ملل نیز طرفداران رجوی ـ  باغ وحش ایدئولوژیک سازمان سیا ـ  با طرفداران پهلوی ـ   باغ وحش مک‌کارتیسم شیعی ـ   به کتک‌کاری مشغول بوده،  «تمرین دمکراسی و آزادی» می‌کردند.  اینهمه به امید اینکه «روزی از این تلخ و شیرین روزها»،   بی‌بی‌سی عکس‌شان را در ماه رویت کند.  ولی خوب فعلاً بی‌بی‌سی به  دو سناریوی جنگ افروزی هولیوودی «فر فورد و فلای دوبی»،  و به ویژه شرح عملیات قهرمانانۀ‌ «فریدون لوله‌کش»،  که ضحاک جهادی را در «تبوک» به زنجیر کشید اشتغال دارد،   و فقط می‌تواند تصویر ترامپ و بی‌بی را در ماه به گوسفند‌الله نشان دهد! پس ما هم بازگردیم به نبرد دو گلۀ متمدن شیعی در نیویورک که برای«حق طبیعی و آزادی طبیعی و خلاصه برای قانون جنگل» لَه‌لَه می‌زنند.     

 

بله «آزادی» مطلوب این جماعت «آزادی طبیعی» است،  در نتیجه از عرصة توحش و خشونت فراتر نخواهد رفت.   بی‌دلیل نیست که تازیان تئوریک بر طبل «حق طبیعی» می‌کوبند:  چرا که جامعة‌ انسانی را با جنگل در ترادف می‌خواهند: 

 

«آزادی سبک زندگی،  یک حق طبیعی است»

منبع:  گویا نیوز،  ‌مورخ 27 شهریورماه سالجاری

 

می‌دانیم که در جنگل همة جانوران «آزاد» زندگی می‌کنند.  و جنگل،  عرصة «سبک زندگی طبیعی» است؛  یک قانون هم بیشتر ندارد:  قانون جنگل،  یعنی زور!   به همین دلیل داس‌الله سابق،  که اینک سنگ پهلوی به سینه می‌زند،  ضمن فاکتور گرفتن از جنبش غیرایدئولوژیک «زن،  زندگی، آزادی» جنبشی خلق کرده به نام «جنبش مهسا»،   و آن را به «قانون جنگل و حق طبیعی» و دیگر مطالبات محافل استعماری در ایران سنجاق نموده!

 

این شرایط استعماری،   به ویژه طی سدة اخیر بر جامعة ایران حاکم شده،  و حقوق انسانی ایرانیان را با منهیات و تأئیدات آخوند پدوفیل و برده فروش،  و مطالبات لشکریان خیابانی‌شان جایگزین کرده.  اینک نیز اگر به دلیل تحولات منطقه،  آخوند و آخوندیسم به لرزه در آمده‌،   و حکومت ملایان به ناچار،  پس از 47 سال یک زن ژیمناست به مسابقات آسیائی اعزام کرده‌،  تازی‌های تئوریک در داخل و خارج کشور بسیج شده‌اند،  تا پوپولیسم و قانون جنگل را به ارزش بگذارند و انتخاب ملت ایران میان شیوة حکومت ـ  دمکراسی یا استبداد ـ  را به انتخاب میان افراد و «تیتر حکومت» تقلیل دهند:

 

«میلیون‌ها ایرانی در برابر گلوله نام شاهزاده رضا پهلوی را فریاد زدند [...] اتحاد طبیعی مردم برای سرنگونی حکومت [...] برگزاری انتخابات برای انتخاب نوع حکومت؛  و...»   

‌منابع به ترتیب: سایت بالاترین،  ‌مورخ 17 آوریل 2026،  گویانیوز،  ‌مورخ 30 سپتامبر سالجاری      

 

اتفاقاً در سال 1357 ـ 1356 نیز همین «اتحاد طبیعی» و گله‌ای را شاهد بودیم؛   «اتحاد طبیعی» میان چپ‌نما و چماقدار بر علیه دمکراسی،   به طرفداری از آخوند جیره‌خوار دربار پهلوی!   در نتیجه اگر میلیاردها نفر هم نام رضا پهلوی یا رجوی را در خیابان‌ها فریاد بزنند،   در اصل مطلب،  یعنی دشمنی‌ ایندو با دمکراسی،  هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد.  رضا پهلوی،  به شهادت بیانات،  عملکرد و مواضع‌اش همانقدر انسان‌ستیز و دشمن دمکراسی است که رجوی.   

 

با این تفاوت که رجوی از بازار تهران پای به دانشگاه گذارده.  وی پس از آموزش بمب‌گزاری و لیسیدن نعلین آخوند و بوسیدن دست‌وپای صدام حسین به دیار فرنگ رسیده،   و مورد الطاف ویژة سازمان سیا قرار گرفته و همچنان به «مبارزه با دمکراسی» ادامه می‌دهد.  حال آنکه رضا پهلوی نه پایش به دانشگاه رسیده،   نه می‌داند بازار تهران کجاست!‌   ایشان 47 سال است زیرسایة کدخدا نشسته‌اند و هرگاه مصلحت ارباب ایجاب ‌کرده،   بیانیه‌ای ‌صدوریده‌اند؛    بالای منبری پریده‌اند،  و ... و حدود شش ماه پس از ناکامی «کودتای ملا،  خاخام،  کدخدا» با هدف شهید‌سازی و رونق بخشیدن به دکان آخوند و تحمیل فضای ماتم و سوگواری بر جامعه،‌  و به ویژه ابتر کردن تظاهرات صنفی،   خواهان تظاهرات سیاسی شده‌اند.  

 

مردم ساده‌لوح هم با دست خالی و شعار پوچ به خیابان می‌ریزند؛   هدف گلوله قرار می‌گیرند و حکومت ملایان برای تخریب اموال عمومی عوامل خرابکارش را به خیابان‌ها هی می‌کند و عملیات وحشیانۀ اینان را به حساب مخالفان حکومت اسلامی می‌نویسد.  و اما در این عرصة توحش،  آمریکا هم بیکار نمی‌نشیند؛   با هدف نابودی کسب و کارهای اینترنتی و ایجاد حاشیة‌ امن برای حکومت ملایان،  اینترنت را قطع می‌کند و آن را به حساب حکومت آخوند می‌گذارد!   بله هشتاد و هشت روز اینترنت قطع بود؛  رضا پهلوی و مادرش دم درگاه کاخ سفید برای تهاجم نظامی به خاک ایران کاسۀ گدائی به دست گرفته بودند؛  در شورای امنیت سازمان ملل به معصومه قمی و باطبی و امثال اینان تریبون می‌دادند؛   علی روضه خوان در زیرزمین «سنگر» گرفته بود؛‌  سپاه پاسداران دلار هم با دمش گردو می‌شکست؛   تنها کسی که پس از صحنه‌گردانی مشترک «شیخ‌‌وشاه و کدخدا» در دی‌ماه،  رسماً با جنگ مخالفت کرد،  رئیس ستاد کل نیروهای مسلح،  سرلشکر عبدالرحیم موسوی بود:

 

«[...] این جنگ پیشرفت و توسعة منطقه را سال‌ها به عقب خواهد انداخت [...]»

منبع:  وبلاگ ناهید رکسان «تازی و نازی در ماه»

 

می‌گویند رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در بمباران هشتم اسفند‌ماه کشته شده!  ولی هشتم اسفند‌ماه دبستان میناب را بمباران کردند؛   آنچه در خیابان پاستور رخ داد،  یک تصفیة داخلی بود،  مشابه بمب‌گزاری در مقر حزب جمهوری اسلامی!   باورتان نمی‌شود  از سردار وحیدی،   متخصص بمب‌گزاری و کشتار جمعی و به ویژه «پاسدار حجاب» بپرسید که در آخرین لحظه جلسة شورایعالی امنیت ملی را ترک می‌کند؛   «کاری» برایش پیش آمده بود!  دقیقاً همانطور که در ماجرای حزب جمهوری اسلامی،   اکبر رفسنجانی و بهزاد نبوی، برای‌شان «کاری» پیش آمد و پیش از انفجار از محل خارج شدند!  ما هم بررسی پیامد‌های این تصفیۀ خونین را به وبلاگ دیگری موکول می‌کنیم.   

      

فرخنده باد جشن مهرگان.                   

 

 

 

  

 

             

 

 


چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۴۰۵

روشنفکران ایران همچنان محکوم‌اند!

 

 

هدف جنبش مشروطه،  به عنوان نخستین و تنها جنبش مدرنیته در ایران،  «تغییر شیوة حکومت» و قرار دادن انسان در محور قوانین بود،   نه براندازی و تغییر افراد و نوع حکومت!  به همین دلیل نیز پس از پیروزی سپاهیان مشروطه،  ساختار سلطنت پا برجا ماند تا اینکه استعمار بریتانیا با کودتای سوم اسفند، ‌ کارگزارش را بجای پادشاه قاجار نشاند.   

 

دقیقاً شش ماه پس از کشتار جمعی دانش‌آموزان میناب،  و‌ همزمان با ورود رئیس‌جمهور چین به پایتخت قرقیزستان جهت شرکت در نشست شانگهای،  ارتش آمریکا با تهاجم نظامی به یک جشن ازدواج در روستای کوهستک «ابراز وجود» فرمود و بلافاصله بی‌بی‌سی برای سلب مسئولیت و توجیه خشونت،  و به ویژه جدا کردن حساب آمریکا از پادوهایش در ایران  دست به کار شد:

 

«ارتش آمریکا،  برخلاف سپاه پاسداران،  هرگز غیرنظامیان را هدف قرار نمی‌دهد»

منبع: بی‌بی‌سی،  مورخ 2 سپتامبر سالجاری 

‌

نیازی نیست که بگوئیم علیرغم ادعای بی‌بی‌سی،  مدارک و اسناد فراوان نشان می‌دهد که  «کشتار غیرنظامیان» شیوة شناخته شدة‌ ارتش آمریکاست،  که از این مسیر اهداف مشخصی را دنبال می‌کند:  ارعاب،  تخریب،  و به ویژه تحمیل فضای سوگ و ماتم بر جامعه.   و البته با توجه به جایگاه والای بی‌بی‌سی در صف اول تازی‌های ‌تئوریکِ پاشنه‌آهنی‌‌های دو سوی آتلانتیک،   انتشار این قماش گزارش‌های ‌«حرفه‌ای‌نما»،   اگر نخواهیم بگوئیم «ضدحرفه‌ای» هیچ تعجبی ندارد.   وظیفة‌ بی‌بی‌سی پاسداری از منافع استعماری لندن و واشنگتن است،  نه آگاه کردن ایرانیان!

 

در هرحال قرار شده پنتاگون در مورد بمباران یا موشک‌باران جشن ازدواج در کوهستک «تحقیق» کند؛  همانطورکه در مورد کشتار جمعی دانش‌آموزان میناب هم «تحقیقات فراوان»  کرد،  و پس از اینکه در انتساب جنایت‌اش به اسرائیل ناکام ماند،  از زبان یکی از خاله‌شلخته‌های بینی ‌بریده،  سیلیکونی و ساکن فرنگ‌ستان به جهانیان اعلام فرمودکه کشتار دانش‌آموزان میناب «تقصیر جمهوری اسلامی بوده!»   مسلماً یکی دیگر از همین نوع خاله‌شلخته‌های فرنگی‌مآب،  پس از سپری شدن 180 روز،  «نتیجۀ تحقیقات پنتاگون» را به شرح زیر به اطلاع جهانیان خواهد رساند:

 

«جمهوری اسلامی عمداً از برگزاری جشن ازدواج در مسیر موشک‌های آمریکا در روستای کوهستک ممانعت نکرد تا پرستیژ ارتش آمریکا را مخدوش نماید.»

 

«جونم براتون بگه»،  ملت ایران از سه جبهه مورد تهاجم قرار گرفته،  حکومت ملایان،  اربابان آمریکائی‌اش،   و به ویژه ایرانی‌نمایان ساکن فرنگ!   این جماعت درنده که با ادعای حقوق بشر به میدان آمده،  ‌90 میلیون ایرانی را «دشمن» جلوه می‌دهد،   تا بتواند از کشتار جمعی غیرنظامیان،  ویرانی مناطق مسکونی،   مراکز آموزشی و درمانی،  تخریب زیرساخت‌ها و بناهای تاریخی «تصویر دلپذیر» ارائه دهد،   و به عوام بباوراند که بمب‌های «هوشمند» جنگ‌فروشان،  برای برقراری دمکراسی بر سر ایرانیان فرومی‌ریزد!

 

به عبارت دیگر،  در قاموس بدوی‌های فرنگی‌مآب،  تخریب بناهای تاریخی کشورمان، آوارگی ایرانیان در داخل مرزها،  گسترش فقر و بیکاری و به ویژه ارعاب جمع و تحمیل فضای ماتم و سوگ بر جامعه،  راه را برای استقرار دمکراسی در ایران هموار خواهد ساخت!   دلیل هم روشن است؛   اینان با همین ترفند،  «دمکراسی» را به عنوان «شیوۀ ‌حکومت» از جایگاه واقعی‌ اجتماعی‌اش ـ  حاکمیت قوانین انسان‌محور بر جامعه ـ  اخراج می‌کنند تا بتوانند با تهی کردن دمکراسی از معنا ومفهوم،‌  آن را با «شعار» در ترادف قرار ‌د‌هند.   هنگامی که دمکراسی از معنای واقعی‌اش تهی شد، می‌توان آن را برای ایجاد دوقطبی‌های نیز کاذب مورد بهره‌برداری قرار داد:  

 

«[...] با شعار دمکراسی نمی‌توان کشور را اداره کرد [...]»

منبع: گویانیوز،  مورخ 4 سپتامبر 2026

 

البته بدیهی است که با شعار نمی‌توان یک کشور را اداره کرد، ‌ ولی اشکال این رأس «تازی تئوریک» که چنین ادعای سرشار از نبوغی مطرح کرده،  این است که نمی‌داند،  یا اینکه اجازه ندارد بداند که «دمکراسی» در هر حال شعار نیست؛   «شیوة حقوقی» حکومت بر جامعه است که بر پایة‌ «حق حقوقی انسان» ـ ‌  خارج از عرصة تعلقات و تعصبات ـ استوار شده،  و به عنوان نمونه،   برخلاف ادیان ابراهیمی،  زن را «تحت قیمومت مرد» قرار نمی‌دهد؛‌  حق خرید و فروش فرزند را از والدین سلب می‌کند و ...  در نتیجه دمکراسی نمی‌تواند با انواع چماقدار و چپ‌نما و امثال احمد شاملوها و همپالکی‌ها و هواداران نابغه‌اش هماهنگی داشته باشد!         

 

خلاصه در فواید لگدپرانی به دمکراسی،  هر چه بگوئیم کم گفته‌ایم.   از شما چه پنهان،   حتی «هوش مصنوعی» هم که هر دو روز یک‌بار به بهانة «تأمین امنیت»،  توئیتر ناهید رکسان را از پاسخگوئی و لایک زدن محروم می‌کند،   بر همین اساس ـ  گسترش نادانی و ترادف کلی ـ  برنامه‌ریزی شده!   این «ماشین مدعی تفکر» نیز حکومت مدعی تقدس الهی را با حکومت استبدادی در ترادف می‌گذارد!  به این ترتیب به سادگی «جرم حقوقی» با منهیات دینی ـ  گناه  ـ  مترادف می‌شود.  و این ترادف کلی به «تازی‌های تئوریک» امکان می‌دهد با اخراج حکومت ‌بدوی ملایان در ایران از جایگاه واقعی‌اش،   یعنی از جایگاه یک حکومت قرون‌وسطائی،  بدوی و دست‌نشاندة آنگلو‌ساکسون‌ها،  آن را در بسته‌بندی «حکومت‌‌های اقتدارگرا» به مخاطب بفروشند.  و با این ترفند در ارتباط اندام‌وار استعمارگر آنگلو‌ساکسون با کارگزار شیعی‌اش در ایران گسست ایجاد کنند:

 

«کشوری که به دست یک شبح اداره می‌شود [...]‌ این الگو مختص ایران نیست؛  نظام‌های اقتدارگرا [...]»

منبع:  گویا نیوز، ‌ مورخ 7 سپتامبر 2026

 

بله همه بدانند «یک شبح»کشور ایران را اداره می‌کند؛  و در این کشور،  نه استعمار آنگلو‌ساکسون حضور «امنیتی ـ نظامی»  دارد،  نه چماقدارانش!  شاید به همین دلیل یک «تازی تئوریک»،  به نقل از یک «تازی تئوریک» دیگر،  از دستگاه کودتائی پهلوی تصویر سوسیال‌دمکرات و صاحب اختیار ارائه می‌دهد:   

 

«[...]‌ دولتی سازی کامل آموزش،  توقف خصوصی‌سازی،  یک‌سان‌سازی آموزش در سراسر کشور، ‌ ساختن مدارس،  تحصیل اجباری،  واکسیناسیون،  ایجاد سازمان‌های حمایتی برای مادران و کودکان [...] ایجاد وزارت بهداری [...]»     

منبع: گویانیوز، مورخ 6 سپتامبر سالجاری   

 

البته ایشان آخوندنوازی و تأسیس حوزۀ علمیه قم،   ترور میرزادة عشقی،  سرکوب و قلع و قمع روشنفکران و نویسندگان و شعرای مشروطه‌طلب،  تعطیلی رسانه‌ها و احزاب،  ایجاد نخستین موج مهاجرت گستردة ایرانیان پس از حملة  اعراب،  و ممانعت از فعالیت‌ سازمان‌های زنان،  و...  و به ویژه استقبال از مستشاران نظامی آلمان نازی در خاک ایران،  همزمان با اعلام بی‌طرفی در جنگ دوم جهانی را نیز بخشی از همین «سوسیال دمکراسی» می‌دانند که ما از آن بی‌اطلاع بوده‌ایم!   همانطورکه مشاهده می‌کنیم،  «تازی تئوریک» با ارائۀ تصویر دلپذیر از دستگاه کودتائی پهلوی،   در واقع  «بهشت» را به عوام می‌فروشد؛   همان کاری که در قرون‌وسطی کشیش‌های کاتولیک می‌کردند.   از اینرو هم‌صدائی بوق سازمان تبلیغات اسلامی با این تبلیغات ابله‌فریب هیچ تعجبی ندارد!   شیپور سازمان کذا چنین القاء می‌کندکه «به یاد آوردن شرایط گذشته»،  جهت ساختن آیندة بهتر،   به مردم انگیزه و آرمان می‌دهد:

 

«[...] ‌مردم به تدریج به یاد می‌آورند که زمانی شرایط دیگری داشته‌اند و همین یادآوری، آرمان و انگیزه‌ای برای تلاش جهت ساختن آینده‌ای بهتر در آنها ایجاد می‌کند.»

 منبع: مهرنیوز،  مورخ 7 سپتامبر2026‌

 

به عبارت دیگر،   با مطالعة اثرگران‌سنگ  «سقوط بهشت»،   گوسفندالله دو اصل اساسی را باور می‌کند.  نخست اینکه شرایط فجیع ملت ایران در زمان حال،  تداوم منطقی استعمار آنگلوساکسون از طریق حکومت لات و آخوند نیست،   و هیچ ارتباطی با «بهشت ساقط شده پهلوی» ندارد!  دیگر آنکه،   برای ساختن آیندة بهتر،  هیچ لزومی ندارد به حضور استعمار در ایران ـ  فساد سازمان‌یافتة مالی و اداری و شبکة سرکوب نظامی ـ  پایان داده شود!  کافی است گوسفند‌الله حضور استعمار را فراموش کند؛  گذشته ـ  مشخص نیست کدام گذشته ـ  را به یاد آورد تا «آرمان و انگیزه» داشته باشد! 

 

البته سازمان تبلیغات اسلامی،  کهن‌ترین تازی تئوریک استعمار در ایران است،  و وظیفة الهی‌اش ـ  توجیه خشونت، ‌ تحمیق ایرانیان و پنهان کردن دست استعمار ـ  را خیلی خوب می‌شناسد.  پس برویم به سراغ دیگر تازی‌های تئوریک در بلاد فرنگ که از خود تصویر مخالف حکومت ملایان ارائه می‌دهند،   ولی در واقع به بربریت استعمار و بدویت استبداد ارادت عمیق دارند!   مطلب را با سایت ایران اینترناشنال ادامه می‌دهیم.                 

 

اینجا یک تازی تئوریک نورسیده داریم که به احترام ارباب آنگلوساکسون و حکومت آخوند پدوفیل و برده فروش،  «شهروند» را در حکومت بدوی ملایان ایران رویت می‌کند،  و البته از زبان رضا پهلوی می‌گوید:

 

«حکومت ایران به شهروندانش اعلان جنگ داده»  

منبع:  اینترناشنال،  مورخ 24 ژانویه 2026

 

به عبارت دیگر کارفرمایان ایران اینترناشنال چنین القاء می‌کنند که  در مرداب فاشیسم،  آنهم از نوع استعماری‌ و دینی‌اش،  دمکراسی حاکم شده،  در نتیجه «شهروند» در این مرداب وجود دارد!   بله تازی‌های تئوریک هرکدام وظیفه‌ای دارند،   ولی همگی اهداف مشخصی دنبال می‌کنند: تحریف تاریخ،   تلطیف خشونت،  پنهان کردن دست استعمار در ایران،  تخریب مفاخر فرهنگی،  تشویق گله‌سازی،  و به ویژه «تخریب روشنفکر.»            

 

حدود 8 سال پس از کودتای 19 اوت 1953،   و پیش از به اجراء درآمدن طرح اوپوزیسیون‌سازی سازمان سیا،   یعنی تبدیل آخوند جیره‌خوار دربار به رهبر اوپوزیسیون،  و خلق گروه‌های مخالف‌نما از قماش مجاهدین خلق و... ـ   انتشار مقالة تاریخی دکتر مصطفی رحیمی،  تحت عنوان «روشنفکران ایران محکومند» در هفته‌نامة‌ «فردوسی» چنان بازتابی در فضای فرهنگی آن زمان داشت که نه تنها مصطفی رحیمی تا پایان دوران پهلوی ممنوع القلم شد که مجلة فردوسی هم در لیست سیاه ساواک آریامهر قرار گرفت!

 

در مرحلة بعد،  مخالفت مصطفی رحیمی با هجوم تانک‌های شوروی به پراگ،  باعث شد او در لیست سیاه «داس‌الله» و دیگر داس‌وچکش‌فروشان نیز قرار گیرد.  مشتاقان آشنائی با نبوغ داس‌الله می‌توانند به یادداشت حسن شایگان،   تحت عنوان «در سوگ مصطفی رحیمی» مراجعه فرمایند.  در اینصورت خواهند توانست با مطالعة مطالب سرشار از نبوغی که با هدف ارائة تصویر «طرفدار ژان پل سارتر»،  از مصطفی رحیمی سر هم شده،  حسابی تفریح کنند،   بدون آنکه از سکوت بی‌بی‌سی و رادیوفردا و ... و «من‌وتو» و شرکاء در اینمورد متعجب شوند.

 

همانطورکه گفتیم این نوع سایت‌های فارسی زبان،  مرکز تجمع تازی‌های تئوریک استعمارند،  «وظائف الهی»‌ دارند.   به همین دلیل نیز بی‌بی‌سی،  در مقام نخستین تازی‌ تئوریک،   از طریق ایجاد ترادف میان «تعبد و تفکر»،  روشنفکری ایران را مورد تهاجم قرار داد!

 

بله بی‌بی‌سی بودکه ترکیب پوچ و متناقض «روشنفکر دینی» را به میانة ‌میدان انداخت تا منبع الهام دیگر تازی‌های تئوریک باشد.   بلافاصله «فارین‌پالیسی» نیز در سال 2009،   روشنفکر را در جبین دو چماقدارِ  متقلب و ایران‌ستیز ـ  حسین حاج فرج دباغ و کشتزار میرحسین موسوی ـ  رویت کرد.      

 

و اشتباه نکنیم،   برخلاف تصور عوام،   «تازی تئوریک» هیچ ارتباطی با «لات و اوباش» ندارد؛   به هتاکی و فحاشی و لیچارگوئی،  یا بهتر بگوئیم به زبان ابتذال و خشونت لات و آخوند متوسل نمی‌شود!   تازی کذا،‌  با ظاهر آراسته،  در کمال ادب و نزاکت و فروتنی، دست به تخریب روشنفکر،  مدرنیته و انسان می‌زند.  زمانی که عباس میلانی ادعا می‌کند «هویدا روشنفکر بود»،  در واقع به روشنفکر لجن‌پراکنی می‌کند.   اتفاقاً مصطفی رحیمی در واکنش به شیرین‌زبانی‌های میلانی،  به اطلاع این تازی نابغه رساند که «کتاب خواندن فقط بر کتاب خواندن دلالت دارد؛   نشان روشنفکری نیست.»  ولی برای دریافت گسترة تهاجم امثال میلانی به روشنفکر،  می‌باید بدانیم امیرعباس هویدا،  که بود و چه‌ها کرد؟!

 

امیر عباس هویدا نوچۀ یکی از بنیانگزاران دولت پربرکت «آریامهر»،  عبدالله انتظام بود که از «برکت» ترور حسنعلی منصور،  و قحط‌الرجال دوران شاهنشاه آریامهر، ‌ به پست نخست وزیری دست یافت.  خوش‌خدمتی‌های وی چنان مورد عنایت محافل خارجی و داخلی قرار گرفت که توانست 13 سال در این مقام باقی بماند!   در دوران هویدا بود که سرکوب سازمان‌یافتۀ رسانه‌ها در دستور کار دولت قرار گرفت و انتشار حدود 50 رسانه،  از جمله «فردوسی، تهران‌مصور،  و ... و نهایت امر هفته نامة فکاهی «توفیق» ممنوع شد!  در عوض نوچة عبدالله انتظام در امر مقدس مسجد‌سازی و حسینیه‌بازی و میدان‌دادن به انواع آخوند ـ  به ویژه آخوند‌های فکل‌کراواتی از قماش شریعتی،  تخصصی چشم‌گیر داشت.   تلویزیون دولتی را هم به عرصة تاخت‌وتاز انواع آخوندهای مادینه از قماش هایده و مهستی تبدیل کردند تا به قول خودشان «با خدا گپ ‌زنند!»‌  و به ویژه از ایشان بپرسند که از کرة زمین چقدر پشت قباله افلاکیان انداخته:

 

«دارم سئوالی ای خدا

این آشنا با فکر ما

[...]

چون می‌نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را

قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را

[...]»

 

بین خودمان بماند،  شاید اصلاً این ابیات شکمی،   بندتنبانی و مناجاتی،   که رایحۀ تعفن منجلاب تقدس و تعلقات پوسیدۀ قرون‌وسطائی‌اش مشام را می‌آزارد،  توسط سازمان سیا سر هم شده باشد،   شاید هم محفل ایلان ماسک آن‌ها را سرهم کرده!   در هر حال به نظر می‌رسد سرایندة ترانۀ کذا که «سهم افلاکیان» را از کرة زمین می‌طلبد،  وکیل مدافع جماعت زمین‌خوار باشد!   خلاصه دردسرتان ندهم،   در دوران سیاه صدارت هویدا،   ابتذال، ‌ به ارزش گذاردن آداب و رسوم و باورهای عامیانه،  و خصوصاً آخوندنوازی بی‌داد می‌کرد،  و هویدا، عامل اصلی ایجاد چنین شرایطی در قاموس کارفرمایان عباس میلانی، روشنفکر به شمار می‌رفت!  حال نگاهی بیاندازیم به تحرکات سرشار از نبوغ دیگر تازی‌های تئوریک جهت تحریف تاریخ و تخریب انسان‌محوری در ایران.

 

در این عرصه می‌باید به نوشیعی‌ها و فمینیست‌های جمکران نگاهی بیاندازیم که جنبش‌های زنان ایالات‌متحد را به عربده‌جوئی‌های ضداجتماعی «قره‌العین» وصله کرده‌،   و نتیجه گرفته‌اند که برتری‌طلبان نوشیعی،   همچون زنان آمریکا خواهان برابری حقوق زن و مرد بوده‌اند!   خلاصه بگوئیم،   این تازی‌های تئوریک نفرت‌پراکنی و برتری‌طلبی و ضدیت با اجتماع را «بیداری» می‌خوانند و با تحولات اجتماعی در ایالات‌متحد در ترادف می‌گذارند: 

 

«[...]‌در سنکا فالز،  این بیداری در قالب زبان حقوق مدنی و اصلاحات اجتماعی بیان شد.  در بدشت، این تحول در قالب نمادهای روحانی و تجدید دینی جلوه یافت.  یکی در چارچوب اندیشه‌های دموکراتیک و اصلاحات سیاسی مطرح شد و دیگری در بستر یک حرکت معنوی و دینی عمیق»

منبع: گویانیوز،‌ مورخ 11 مارس 2026

 

دردسرتان ندهم،  برای لگدپرانی به ملت ایران و به ارزش گذاردن تحجر و توحش،  یا بهتر بگوئیم،  برای «آگاه کردن» جهانیان از ارزش‌های والای اسلام و استعمار،   یعنی «انسان ستیزی،  بی‌وطنی،  تخریب و تحمیق و توحش و پوچ‌سازی مفاهیم،  و به ویژه تبلیغات رسانه‌ای» قلادة همۀ تازی‌های تئوریک را رها کرده‌اند تا با تکیه بر بی‌بی‌گوزک «قره‌العین»،   خشونت، ‌ تجاوز،  جنایت و منهیات آخوند و ضدیت با اجتماع را به ارزش بگذارند.  «کار» نهایت‌امر به اینجا رسیده که «مادام» قره‌العین هم «روشنفکر مذهبی» بوده‌اند!   

 

اخیراً هم شاهدیم که «پروفسور» مسعود نقره‌کار پروانه فروهر و فرخ‌رو پارسا و طلعت بصاری را از کارگاه روشنفکرسازی‌شان بیرون کشیده‌اند.   به ادعای ایشان،  پروانه فروهر روشنفکر بوده،  چرا که در جبهة ملی عضویت داشته،   دانشگاه را با عرصة تبلیغ گرایش محفلی‌اش اشتباه گرفته،  و دخترش هم ادعا کرده از اعدام فرخ‌رو پارسا متأسف شده و گریسته!  دلائل از این مستحکم‌تر چه می‌خواستید؟   در این راستا،   شاید فرخ رو پارسا هم «روشنفکری» را از امیرعباس هویدا واگرفته باشد!   حال ببینیم دلیل روشنفکری «طلعت بصاری» چیست؟  وی با تأئید پدرش هرگز چادر بر سرنکرده،  تحصیلات دانشگاهی داشته، و  از آنجا که بهائی بوده، ناچار شده پس از کودتای ژنرال هویزر در ایران،   از کشور خارج شود!  به مینا اسدی هم گفته که علاقة‌ خاصی به قره‌العین داشته!         

 

یادآور شویم «پرفسور» نقره‌کار از مدافعان هذیان‌گوئی‌های احمدشاملو، و از جمله طرفداران دکان محمد ملکی و بساط چهارده معصوم بودند که برای مخالفان گله‌سازی چماق تکفیر بلند کردند.   در نتیجه باید بپذیریم که ایشان در رشتة حمایت از «گله سازی» تخصص گرفته‌اند!   حال پروفسور را در کنار اجساد سه روشنفکری که از خُم رنگرزی بیرون کشیده‌اند،  رها می‌کنیم و می‌رویم به سراغ یک تازی تئوریک خیلی خیلی باهوش و زرنگ و نابغه که به بهانة انتقاد از باغ وحش ایدئولوژیک سازمان سیا ـ  باند رجوی ـ  جنبش مشروطه را از جایگاه واقعی تاریخی و اجتماعی‌اش خارج کرده تا بتواند،  پایه و اساس آن یعنی «انتخاب شیوة حکومت» را با «انتخاب نوع حکومت توسط مردم» جایگزین نماید؛  شیوة‌ حکومت را به «زرورق دمکراسی» تشبیه کند و این شامورتی را به عنوان «احقاق واقعی حقوق مردم» به ارزش بگذارد:                

  

«[...] آیندۀ ایران متعلق به ایرانیان است؛  اگر مردم رضا پهلوی را انتخاب کردند،  انتخاب‌شان محترم است؛  ‌اگر انتخابش نکردند،  باز هم محترم است.  اگر جمهوری خواستند، جمهوری؛‌ اگر پادشاهی خواستند، پادشاهی؛  و اگر گزینه دیگری خواستند،  همان.   این یعنی احقاق واقعی حقوق مردم»

منبع: گویانیوز،   مورخ سپتامبر 2026 

 

جسارتاً حضور کارفرمایان این سر تازی زرنگ و پشت‌هم‌انداز که پشت «رأی مردم» پنهان شده به چند نکته اشاره کنیم.   نخست اینکه رأی مردم فقط در یک دمکراسی،   یعنی در همان «زرورق» ارزش دارد!   فقط در همین «زرورق» است که برخلاف دوران پهلوی و خمینی،   «مردم» حق ندارند برای یک گروه تبه‌کار جهت طرد و سرکوب و کشتار و تاراج هم میهنان‌شان،  ‌کسب مشروعیت کنند!   بله،   این «زرورق» همان حاکمیت قوانین انسان‌محور بر جامعه،   یعنی «شیوة حکومت» است که در برابر نفرت، ‌ خشونت و توحش و اوباش‌گری و برتری‌طلبی می‌ایستد،  ‌ و باید اذعان کنیم که «زرورق» کذا غیر قابل فرسایش است!

 

در نتیجه اگر در شرایطی که کشور در آن قرار گرفته،   «مردم» رضا پهلوی را انتخاب کردند،  یعنی کسی را انتخاب کردند که رسماً از تهاجم نظامی بیگانه به ایران حمایت کرده؛‌  خیزش «زن، زندگی، آزادی» را به لجن آلوده؛   و کشور ایران را با معبد در ترادف قرار داده،  انتخاب‌شان به هیچ عنوان «محترم» نیست!   

 

اگر مردم «جمهور» را انتخاب کردند،   باز هم انتخاب‌شان محترم نیست؛  ‌ جمهور،  بر دمکراسی دلالت ندارد،  بر نوع حکومت دلالت دارد‍!   نهایت امر اگر «مردم» گزینة دیگری خواستند،   باز هم انتخاب‌شان محترم نیست!  از دوران مظفرالدین شاه قاجار،  ایرانیان برای «تغییر شیوة حکومت» بپا خواستند،  تا با قرار دادن انسان در محور قوانین،  خود را از یوغ بربریت استعمار و بدویت استبداد آزاد کنند.  امروز هم که استبداد بدوی،   ‌به دلیل فرسایش بربریت استعمار تضعیف شده،‌   راه،  همان راه مشروطه‌خواهان است:   تغییر شیوة حکومت، جهت قرار دادن «انسان» در محور قوانین، به عبارت ساده‌تر،  «قانون بجای شریعت.»

 

گر قضا افکند ما را در عذاب

کی رود آن طبع و خوی مستطاب

مثنوی معنوی،  دفتر پنجم  

 

به مناسبت هشتادمین سالگرد نگارش رمان «توپ مرواری»،  اثر صادق هدایت که هرگز مجوز انتشار دریافت نکرد،  و فقط در دوران صدارت شاپور بختیار به صورت زیرزمینی منتشر شد.  تا اینکه در سال 1397،   به کوشش  قاسم قره‌داغی،  نسخۀ صوتی و متن آن توسط «آوای بوف» انتشار یافت.   


جمعه، شهریور ۰۶، ۱۴۰۵

تازی‌های تئوریک!

 

 

عبدالحسین زرین‌کوب،  در کتاب «دو قرن سکوت» ـ  ویراست پیش از کودتای 19 اوت 1953 ـ  به تفصیل در مورد غارت و سرکوب ایرانیان توسط تازیان مسلمان توضیح داده و می‌گوید،  مازیار و افشین که ظاهراً هم‌پیمانان بابک خرم‌دین بودند،  در واقع با تکیه بر خلیفة‌ عرب  و برخورداری از حمایت وی،  قصد بازگرداندن عظمت گذاشته ـ دوران ساسانی ـ  را به ایران داشتند.  حال آنکه بابک خرمدین مستقیماً با خلیفه در جنگ بود،  نه برای «بازگشت به گذشته»، که برای اخراج اشغالگر از ایران و ... و خلاصه با مطالعۀ‌ «دو قرن سکوت» به صراحت می‌بینیم که «هم‌پیمانی افشین و مازیار» با بابک خرمدین،  بیشتر به افسانه می‌ماند؛  چرا که نهایت امر،  هردو به او نارو زدند.

 

باری به دلیل انتشار این اثر،  زرین‌کوب در دانشگاه تهران مورد طعن و لعن و نفرین چماقدار و چپ‌نما قرار گرفت و پس از کودتای اسلام‌نواز 28 مرداد،‌  «2 قرن سکوت» نیز متحمل ترکش‌های کودتائی شد،  تا قساوت و شقاوت و وحشیگری فاتحان مسلمان تا حد زیادی تلطیف شود،  و همه به ناچار این دروغ شاخدار را بپذیرند که «اسلام دین صلح و رحمت است و‌ ایرانیان با آغوش باز به اسلام گرویدند»،   و به قول حاجیه شیرین عبادی،   سوت‌سوتک محفل نوبل،  اسلام هیچ تضادی با دمکراسی ندارد! 

 

این مختصر را گفتیم تا برای شوت‌وپرت‌ها روشن شود که «دژ بابک» در ردۀ منهیات آخوند قرار گرفته و این حکومت نمی‌تواند به عنوان میراث فرهنگ ایران این دژ را به یونسکو معرفی کند.   اگر هم چنین درخواست «کفرآمیزی» صورت گیرد،  مسلماً یونسکو،  به احترام نعلین آخوند پدوفیل و برده فروش،  این «دژ » را به عنوان میراث فرهنگی به ثبت نخواهد رساند!  در نتیجه چه بهتر که اهالی مرز پرگهر فعلاً به ثبت رسیدن مجموعة الموت را که برخلاف تصور عوام توسط حسن صباح ساخته نشده،   و بر این پرسوناژ و تحرکاتش،  تقدم تاریخی دارد،  غنیمت شمارند.   چرا که بر اساس پیش‌فرض‌های «ثقتی‌کلاب» شیعی،  حسن صباح و پیروانش «ملحد» به شمار می‌روند!   دلیل هم روشن است؛‌   اینان پنج رأس از عین‌های شیعیان،‌   و در رأس‌شان عین هشتم را حذف کرده‌اند!  در هر حال موضوع وبلاگ ما ایدئولوژی اسمعیلیه و بساط 7 امامی‌ها نیست؛‌  تضاد روشنفکر است با «تازی‌ تئوریک»،  یا سگ شکاری تئوریک که ذهن و زبانش‌ در خدمت قدرت قرار گرفته و تلاش می‌کند با تحمیل نگرش انسان‌ستیز اربابانش به انسان و جوامع انسانی،   مسیر رشد و شکوفائی‌‌شان را مسدود کند.     

 

شعر از شعور رو به شعار آورد

 

در فرهنگ دهخدا،  واژة‌ پهلوان به مردی ارجاع می‌دهد که علاوه بر قدرت جسمانی،  به صفاتی چون جوانمردی،  دادگری و فروتنی آراسته‌ است.  در ‌ادبیات حماسی ایران ‌ـ  شاهنامه فردوسی ـ‌  پهلوانان از مرز و بوم ایران دفاع می‌کردند.  ولی امروزه،   نبوغ «تازیان تئوریک»،  پهلوان را به عرصة موسیقی پرتاب کرده!

 

بله در مرداب تعبد ـ  مذهب و ایدئولوژی ـ  «همه چیز» هست، ‌ جز انسان و جایگاه واقعی اجتماعی‌اش!  در نتیجه نمی باید در مرداب کذا به دنبال تفکر،  شرافت،  صداقت،  صراحت و شهامت و مسئولیت‌پذیری  باشیم!   در چنین مردابی است که ایرج ـ  خواننده‌ای که سیاست‌زده نبود؛  صدای‌اش ممنوع شد،  ولی ایران را ترک نکرد ـ  پس از مرگ نیز مورد تهاجم بوق سازمان سیا قرار می‌گیرد و تبدیل می‌شود به «پهلوان آواز!»

 

به عبارت دیگر رادیوفردا،   که برای توصیف ایرج،  چنین عبارت ابلهانه‌ای از چاهک استعمار استخراج کرده،   با یک تیر چندین و چند نشان می‌زند.   هم ایرج را از جایگاه واقعی اجتماعی‌اش ـ  خوانندۀ محبوب،   و به ویژه مغضوب حکومت آخوند  ـ  اخراج می‌نماید،  هم «پهلوان» را به عرصة خوانندگی پرتاب می‌کند و او را در عرصۀ ابهام فرو می‌اندازد.   جالب اینجاست که همین رادیوفردا،   که همچون بی‌بی‌سی و شرکاء و بوق‌های سازمان تبلیغات اسلامی از مقام والای «تازی تئوریک» در دکان پاشنه‌‌آهنی‌ها برخوردار است،   با توسل به اجرای یک سرودة آخوندی یا همان «شعر فاقد شعور» توسط یکی از خوانندگان متوسط و معترض ساکن فرنگ،  در مورد توهم توطئه و جامعة‌ ایران معرکه گرفته،   تا با یک تیر چندین و چند نشان بزند!  هم تهاجم به خواننده را عادی کند و هم تهاجم به سرایندۀ ترانه را!

 

رادیو فردا می‌گوید این ترانه ـ  مقصود همان تصنیف آخوندی است ـ  با واکنش تند «مردم» روبرو شده!   اینکه «مردم» یک تصنیف پیش‌پاافتاده را بر نتابند و خوانندة تصنیف کذا را در شبکة مجازی مورد تهاجم لفظی قرار دهند یک مسئله است،   اینکه خوانندة مذکور که شخصاً این شعر ترانه را نسروده،   روی شبکة مجازی برای گوسفندالله توضیح ‌دهد که «سوءتفاهم شده و منظور بدی نداشته و ...»،  نشان می‌دهد که اهداف الهی رادیوفردا،  یعنی عادی‌سازی تهاجم به خواننده و تهاجم تلویحی به سرایندة ترانه،  کاملاً محقق شده!   به عبارت دیگر رادیوفردا کلاس آموزش چماقداری برپا کرده،  و مطرب معترض را هم در بخش « تهاجم به سرایندة ترانه و کُرنش در برابر چماقدار» ‌به «کار» گرفته!   

 

البته موضوع این وبلاگ معرکه‌گیری رادیوفردا با یک مطرب متوسط و سیاست‌زده نیست؛ ‌ موضوع،   بهره‌برداری سیاسی از جنجال و هیاهوئی است که گویا «مردم» در مورد یک ترانة آخوندی به راه انداخته‌اند.  به این منظور،  رادیوفردا به سعید پیوندی و رامین پرهام متوسل شده!   اولی با اشاره به نظریه‌های توطئه در جامعة فرانسه،  تأکید می‌کند که این موضوع به ایران محدود نمی‌شود،  و «همه جا هست» از جمله در فرانسه و ... و پس از یک مقدمه چینی طولانی،  سعید پیوندی می‌رود به سراغ اصل مطلب،  یعنی تهاجم کاربران به خوانندة تصنیف «توهم توطئه:»

 

«[...] چه کسانی که داریوش را به خیانت و حمله متهم می‌کنند و چه مدافعان او،  گاه فاقد فاصله‌گیری انتقادی و سنجشگری‌اند»

منبع:  رادیو فردا،  مورخ 30 مردادماه سالجاری 

 

در هرحال،   از  سعید پیوندی ‌چند نکتة اساسی را نمی‌شنویم.  نخست اینکه تکفیر یک خواننده،  «‌چماقداری» و پوپولیسم خوانده می‌شود!  دیگر آنکه «توهم توطئه» و بساط «ما همه مسئولیم؛ ‌ مردم انقلاب کردند؛  مردم چیزی برای از دست دادن ندارند؛  مردم باید به یکدیگر اطمینان کنند و... » مزخرفاتی است که سال‌ها از سوی چپ‌نمایان و چماقداران شیعی تکرار و بازتکرار ‌شده و می‌شود،  باشد تا دست استعمار پنهان بماند!  همان استعماری که با بهره‌برداری از مطالبات انسان‌ستیز ملایان،  دست به سرکوب روشنفکر زده و او را در جایگاه «شیطان» نشانده.   

 

این سرکوب استعماری همانطورکه پیشتر هم به کرات اشاره کرده‌ایم به دلیل تضاد ذاتی آرمان‌های مترقی مشروطه با مطالبات انسان‌ستیز و برتری‌طلبانة ملایان،  و به ویژه تضاد این آرمان‌ها با الزامات استعماری روسیه و بریتانیا آغاز شد.   هر چند بریتانیا در ابتدا،   به منظور کاهش نفوذ روسیه،   از مشروطه‌طلبان حمایت کرد،  ولی به محض پیروزی قوای مشروطه بر لشکریان استبداد،   به مواضع سنتی‌اش بازگشت،   و به همین دلیل نیز شاهد خلع‌سلاح و قلع‌وقمع سرداران مشروطه بودیم!   درگام بعد،  بست‌نشینی اراذل و اوباش در سفارت بریتانیا،  «فرمان مشروطه» را به «فرمان مشروعه» تبدیل نمود،   و زمینه را برای کودتای سوم اسفند و کشتار و سرکوب روشنفکران و مشروطه‌خواهان فراهم آورد.

 

درد سرتان ندهم،   دستگاه پهلوی تیرخلاصی بود که توسط بریتانیا و عوامل‌اش به آرمان‌های مترقی مشروطه شلیک شد.   حاکمیت بریتانیا ‌پس از کودتای سوم اسفند موفق شد حکومتی را در ایران  مستقر کند که سرسپردة بی‌قید و شرط شبکة مافیائی وابسته به انگلستان باشد!   «جونم براتون بگه!»   بریتانیا دریافته بود که با تجارت تریاک می‌تواند منبع درآمد هنگفتی داشته باشد،   به شرط اینکه دولت‌ ایران را تحت عنوان مبارزه با قاچاق تریاک به «پادوی» شبکۀ قاچاق تریاک لندن تبدیل کند.   روندی که،  علیرغم وق‌وق مداوم حکومت ملایان پیرامون «مبارزه با مواد مخدر»،  همچنان ادامه یافته. 

 

پس از اینکه در شهریورماه 1320،‌   بریتانیا ناچار شد بساط پهلوی اول را برچیند و ارتش  نازی‌‌ها را  از ایران خارج کند،  آمریکا هم به سهامداران شبکة مذکور پیوست و در کوتاه مدت، خوش‌رقصی‌های مصدق،   کشور ایران را حیاط خلوت ارتش ناتو تبدیل کرد.  پس آندسته از اهالی مرزپرگهر که هنوز در منجلاب «شاه خوبه،  شیخ بده،  یا شیخ خوبه و شاه بده و... رفراندوم،  و انتخابات آزاد و غیره» دست‌وپا می‌زنند،  بد نیست بدانند که «نوع حکومت» در ساختار «استبداد استعماری» هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد.  ساختار استعماری‌ای که بیش از یک سده است،   بدون وقفه تقویت شده،‌  توسعه یافته و کار را به چنین فضاحتی که امروز شاهدیم کشانده.  و از قضای روزگار در این مقطع است که «مستر» رامین پرهام طی بیانات پرگهرشان در بحث بیهودة‌ «توهم توطئه»،  برای ایرانیان نسخة «بناپارتیسم ایرانی» می‌نویسند:

 

«[...]‌ تنها راه ایران،  تغییری از بالا و عمدتاً آمرانه است که می‌تواند به دست یک اقلیت ملی و مصمم برای اصلاح ساختارها از جمله دین و فرهنگ انجام شود.»  

همان منبع

 

همانطور که می‌بینیم مشخص نیست «اصلاح» مورد نظر ایشان چه چارچوبی دارد.  در واقع این شازده پسر سرفصل یک کودتای «روشنفکرانه» را برای ملت ایران نوشته‌اند.  توگوئی بناپارتیسم برای جامعة‌ فرانسه خیلی مفید بوده  ـ  ماجراجوئی‌های ناپلئون فرانسه را آنچنان به زانو در آورد که دیگر کمر راست نکرد ـ  که رامین پرهام تشخیص داده،   ملت استعمارزدة ایران نیز می‌باید این رایحة متعفن را استشمام کند.   باشد تا پدر بسیار محترم و شریف رامین‌جان که پس از لیسیدن نعلین خمینی و ادای احترام به اوباشی که از دیوار سفارت آمریکا در تهران بالا رفتند،  سر از آمریکا در آورده،  از فرزند خلف‌اش راضی باشد!   حال رادیوفردا را ترک می‌کنیم تا ببینیم مسیو ناصر اعتمادی چه نسخه‌ای برای ما ملت تجویز فرموده‌اند.

 

توصیة ایشان این است که «در جمهوری اسلامیِ تضعیف شده،‌  صدور انقلاب منتفی شود و ایران با آمریکا و اسرائیل روابط عادی برقرار کند!»   توگوئی آمریکا و اسرائیل که 48 سال است از لولوی سرخرمن‌شان  ـ  جمهوری اسلامی ـ  در چارچوب همین «جنگ‌های زرگری» بهره برداری‌های سیاسی و اقتصادی می‌کنند،  حاضرند به توصیۀ ایشان از منافع‌شان در منطقه صرفنظر نمایند!  حال فرض کنیم که آمریکا و اسرائیل شرایط پیشنهادی «مسیو» اعتمادی را بپذیرند،  در اینصورت خواهیم دید که ملت ایران همچنان «حق» ندارد شیوة حکومت ـ  دمکراسی یا استبداد ـ  را انتخاب کند!   چرا که پیشنهاد خیرخواهانۀ آقای اعتمادی در واقع بر «بادهوا» استوار شده!   

 

ایشان با تکیه بر «انتخاب آزاد» یک مجلس موسسان،  «پرسش اصلی» را به «پرسشی بنیادی‌تر» تبدیل کرده‌اند!  پرسش اصلی آقای اعتمادی این است که چه کسی باید بر ایران حکومت کند؟!  به عبارت دیگر چه کسی می‌باید «لولوی سرخرمن استعمار در ایران» باشد؟!  و اما پرسش «بنیادی‌تر» ایشان از پرسش اصلی هم پوچ‌تر است:  چه کسی حق دارد در بارۀ نظام سیاسی آیندة ایران تصمیم بگیرد؟!   پاسخ  ایشان به پرسش بنیادی‌تر این است که «شهروندان ایران حق دارند در بارة نظام سیاسی آینده تصمیم بگیرند:»

 

«آغاز نظمی که در آن خود شهروندان صاحب حق تعیین سرنوشت سیاسی خویش هستند»

منبع: گویانیوز، مورخ 25 اوت 2026

 

به صراحت بگوئیم،  این حرف‌ها مغلطه،  مبهم بافی و عوام‌فریبی است!   چرا که «حق تعیین سرنوشت» انسان‌ها حقی است حقوقی؛  نیازی به تصمیم «مجلس موسسان» ندارد!  در ثانی،  شرایط برپائی یک مجلس موسسان می‌باید فراهم آید،  و صرفاً با ارسال پیام صلح‌طلبانه به واشنگتن و تل‌آویو این مشکل حل نخواهد شد!   و از همه مهم‌تر،   با توجه به کارنامة سیاه مجالس موسسان در تاریخ ایران،  یعنی تأئید کودتای آیرون‌ساید و دستگاه استعماری پهلوی،   و سپس الصاق مهر تأئید مجلس «خبرگان» آخوندها بر ولایت‌فقیه،  مسئلۀ مجلس موسسان آنقدرها که ناصرخان می‌فرمایند «هلو برو تو گلو» نیست!  نهایت امر «انتخاب مجلس موسسان،  نوع  حکومت،  برگزاری انتخابات آزاد،  و ...» در واقع بازتولید همان بیانیۀ عوام‌فریب میرحسین موسوی است که حدود 5 ماه پس از خیزش «زن،  زندگی، آزادی»،  در میعاد 15 بهمن‌ماه1401‌ و با هدف تحکیم پایه‌های استبداد استعماری در ایران صادر شد ـ  وبلاگ ناهید رکسان، «بالون 15 بهمن‌ماه.»

 

برخلاف پیشنهادات محفلی میرحسین موسوی،‌   آنچه اهمیت دارد‌،  تداوم آرمان‌های مترقی مشروطه،  یعنی «انتخاب شیوۀ حکومت توسط ایرانیان» است!  آرمان‌هائی که طی سدۀ اخیر در پردۀ‌ ابهام و سانسور فرو افتاده و از مفاهیم‌شان تهی ‌شده‌اند!      

 

به عنوان مثال،   یکی از شعارهای اساسی انقلاب مشروطه یعنی «قانون بجای شریعت»،  به هیچ عنوان به معنای تبدیل احکام توحش اسلام به «قانون» نبوده،  نیست و نخواهد بود!  یا اینکه «جدائی دین از سیاست»،  به معنای دخالت آخوند و اوباش در امور جامعه ـ  هنر،  ورزش،  آموزش،  بهداشت، و... نبوده و نیست!   «مبارزه با استبداد» به معنای تکیه بر استعمار،  با شعار «بازیافت عظمت گذشته»،  و تحمیل پس‌روی و سکون به جامعۀ ایران نبوده و نیست و ...  و از همه مهم‌تر،  نخستین و تنها جنبش مدرنیته در ایران،   ارتباطی با مدرنیزاسیون پهلوی و زن‌ستیزی و سرکوب و کشتار روشنفکران و احترام به احکام توحش اسلام نداشته و ندارد!    ‌            

 

امروز می‌باید مشخص شود که ایرانیان خواهان دمکراسی ـ  حاکمیت نظم انسان‌محور ـ هستند،  و حاضرند هزینۀ زیست در یک دمکراسی را بپذیرند،  یا همچنان می‌خواهند زیر سلطۀ بدویت استبداد و بربریت استعمار باقی بمانند؟!

 

 

           ‌