تازیهای تئوریک!
عبدالحسین زرینکوب، در کتاب «دو قرن سکوت» ـ ویراست پیش از کودتای 19 اوت 1953 ـ به تفصیل در مورد غارت و سرکوب ایرانیان توسط
تازیان مسلمان توضیح داده و میگوید، مازیار و افشین که ظاهراً همپیمانان بابک خرمدین
بودند، در واقع با تکیه بر خلیفة عرب و برخورداری از حمایت وی، قصد بازگرداندن عظمت گذاشته ـ دوران ساسانی ـ را به ایران داشتند. حال آنکه بابک خرمدین مستقیماً با خلیفه در جنگ
بود، نه برای «بازگشت به گذشته»، که برای
اخراج اشغالگر از ایران و ... و خلاصه با مطالعۀ «دو قرن سکوت» به صراحت میبینیم
که «همپیمانی افشین و مازیار» با بابک خرمدین، بیشتر به افسانه میماند؛ چرا که نهایت امر، هردو به او نارو زدند.
باری به دلیل انتشار این اثر، زرینکوب در دانشگاه تهران مورد طعن و لعن و
نفرین چماقدار و چپنما قرار گرفت و پس از کودتای اسلامنواز 28 مرداد، «2 قرن سکوت» نیز متحمل ترکشهای کودتائی شد، تا قساوت و شقاوت و وحشیگری فاتحان مسلمان تا
حد زیادی تلطیف شود، و همه به ناچار این
دروغ شاخدار را بپذیرند که «اسلام دین صلح و رحمت
است و ایرانیان با آغوش باز به اسلام گرویدند»،
و به قول حاجیه شیرین عبادی، سوتسوتک
محفل نوبل، اسلام هیچ تضادی با دمکراسی
ندارد!
این مختصر را گفتیم تا برای شوتوپرتها روشن شود که
«دژ بابک» در ردۀ منهیات آخوند قرار گرفته و این حکومت نمیتواند به عنوان میراث
فرهنگ ایران این دژ را به یونسکو معرفی کند.
اگر هم چنین درخواست «کفرآمیزی»
صورت گیرد، مسلماً یونسکو، به احترام نعلین آخوند پدوفیل و برده فروش، این «دژ » را به عنوان میراث فرهنگی به ثبت
نخواهد رساند! در نتیجه چه بهتر که اهالی
مرز پرگهر فعلاً به ثبت رسیدن مجموعة الموت را که برخلاف تصور عوام توسط حسن صباح ساخته نشده، و بر این
پرسوناژ و تحرکاتش، تقدم تاریخی دارد، غنیمت شمارند.
چرا که بر اساس پیشفرضهای «ثقتیکلاب»
شیعی، حسن صباح و پیروانش «ملحد» به شمار
میروند! دلیل هم روشن است؛ اینان
پنج رأس از عینهای شیعیان، و در رأسشان عین هشتم را حذف کردهاند! در هر حال موضوع وبلاگ ما ایدئولوژی اسمعیلیه و
بساط 7 امامیها نیست؛ تضاد روشنفکر است
با «تازی تئوریک»، یا سگ شکاری تئوریک که
ذهن و زبانش در خدمت قدرت قرار گرفته و تلاش میکند با تحمیل نگرش انسانستیز اربابانش
به انسان و جوامع انسانی، مسیر رشد و شکوفائیشان را مسدود کند.
شعر از شعور رو به شعار آورد
در فرهنگ دهخدا،
واژة پهلوان به مردی ارجاع میدهد که علاوه بر قدرت جسمانی، به صفاتی چون جوانمردی، دادگری و فروتنی آراسته است. در ادبیات حماسی ایران ـ شاهنامه فردوسی ـ پهلوانان از مرز و بوم ایران دفاع میکردند. ولی امروزه،
نبوغ «تازیان تئوریک»، پهلوان را به عرصة موسیقی پرتاب کرده!
بله در مرداب تعبد ـ مذهب و ایدئولوژی ـ «همه چیز» هست، جز انسان و جایگاه واقعی
اجتماعیاش! در نتیجه نمی باید در مرداب
کذا به دنبال تفکر، شرافت، صداقت، صراحت و شهامت و مسئولیتپذیری باشیم!
در چنین مردابی است که ایرج ـ خوانندهای که سیاستزده نبود؛ صدایاش ممنوع شد، ولی ایران را ترک نکرد ـ پس از مرگ نیز مورد تهاجم بوق سازمان سیا قرار
میگیرد و تبدیل میشود به «پهلوان آواز!»
به عبارت دیگر رادیوفردا، که
برای توصیف ایرج، چنین عبارت ابلهانهای
از چاهک استعمار استخراج کرده، با یک تیر چندین و چند نشان میزند. هم
ایرج را از جایگاه واقعی اجتماعیاش ـ
خوانندۀ محبوب، و به ویژه مغضوب حکومت آخوند ـ
اخراج مینماید، هم «پهلوان» را به
عرصة خوانندگی پرتاب میکند و او را در عرصۀ ابهام فرو میاندازد. جالب
اینجاست که همین رادیوفردا، که همچون بیبیسی و شرکاء و بوقهای سازمان
تبلیغات اسلامی از مقام والای «تازی تئوریک» در دکان پاشنهآهنیها برخوردار است، با
توسل به اجرای یک سرودة آخوندی یا همان «شعر فاقد شعور» توسط یکی از خوانندگان
متوسط و معترض ساکن فرنگ، در مورد توهم
توطئه و جامعة ایران معرکه گرفته، تا با یک تیر چندین و چند نشان بزند! هم تهاجم به خواننده را عادی کند و هم تهاجم به
سرایندۀ ترانه را!
رادیو فردا میگوید این ترانه ـ مقصود همان تصنیف آخوندی است ـ با واکنش تند «مردم» روبرو شده! اینکه
«مردم» یک تصنیف پیشپاافتاده را بر نتابند و خوانندة تصنیف کذا را در شبکة مجازی
مورد تهاجم لفظی قرار دهند یک مسئله است، اینکه خوانندة مذکور که شخصاً این شعر ترانه را
نسروده، روی شبکة مجازی برای گوسفندالله توضیح دهد که «سوءتفاهم
شده و منظور بدی نداشته و ...»، نشان میدهد
که اهداف الهی رادیوفردا، یعنی عادیسازی
تهاجم به خواننده و تهاجم تلویحی به سرایندة ترانه، کاملاً محقق شده! به
عبارت دیگر رادیوفردا کلاس آموزش چماقداری برپا کرده، و مطرب معترض را هم در بخش « تهاجم به سرایندة
ترانه و کُرنش در برابر چماقدار» به «کار» گرفته!
البته موضوع این وبلاگ معرکهگیری رادیوفردا با یک مطرب
متوسط و سیاستزده نیست؛ موضوع، بهرهبرداری
سیاسی از جنجال و هیاهوئی است که گویا «مردم» در مورد یک ترانة آخوندی به راه
انداختهاند. به این منظور، رادیوفردا به سعید پیوندی و رامین پرهام متوسل
شده! اولی با اشاره به نظریههای توطئه در جامعة
فرانسه، تأکید میکند که این موضوع به
ایران محدود نمیشود، و «همه جا هست» از
جمله در فرانسه و ... و پس از یک مقدمه چینی
طولانی، سعید پیوندی میرود به سراغ اصل
مطلب، یعنی تهاجم کاربران به خوانندة
تصنیف «توهم توطئه:»
«[...] چه کسانی که داریوش را به خیانت و حمله متهم میکنند
و چه مدافعان او، گاه فاقد فاصلهگیری
انتقادی و سنجشگریاند»
منبع: رادیو
فردا، مورخ 30 مردادماه سالجاری
در هرحال، از سعید
پیوندی چند نکتة اساسی را نمیشنویم. نخست اینکه تکفیر یک خواننده، «چماقداری» و پوپولیسم خوانده میشود! دیگر آنکه «توهم توطئه» و بساط «ما همه مسئولیم؛
مردم انقلاب کردند؛ مردم چیزی برای از
دست دادن ندارند؛ مردم باید به یکدیگر اطمینان
کنند و... » مزخرفاتی است که سالها از سوی چپنمایان و چماقداران شیعی تکرار و
بازتکرار شده و میشود، باشد تا دست
استعمار پنهان بماند! همان استعماری که با
بهرهبرداری از مطالبات انسانستیز ملایان،
دست به سرکوب روشنفکر زده و او را در جایگاه «شیطان» نشانده.
این سرکوب استعماری همانطورکه پیشتر هم به کرات اشاره
کردهایم به دلیل تضاد ذاتی آرمانهای مترقی مشروطه با مطالبات انسانستیز و برتریطلبانة
ملایان، و به ویژه تضاد این آرمانها با
الزامات استعماری روسیه و بریتانیا آغاز شد.
هر چند بریتانیا در ابتدا، به
منظور کاهش نفوذ روسیه، از مشروطهطلبان حمایت کرد، ولی به محض پیروزی قوای مشروطه بر لشکریان
استبداد، به مواضع سنتیاش بازگشت، و به همین دلیل نیز شاهد خلعسلاح و قلعوقمع
سرداران مشروطه بودیم! درگام بعد،
بستنشینی اراذل و اوباش در سفارت بریتانیا، «فرمان مشروطه» را به «فرمان مشروعه» تبدیل نمود، و
زمینه را برای کودتای سوم اسفند و کشتار و سرکوب روشنفکران و مشروطهخواهان فراهم
آورد.
درد سرتان ندهم،
دستگاه پهلوی تیرخلاصی بود که توسط
بریتانیا و عواملاش به آرمانهای مترقی مشروطه شلیک شد. حاکمیت
بریتانیا پس از کودتای سوم اسفند موفق شد حکومتی را در ایران مستقر کند که سرسپردة بیقید و شرط شبکة
مافیائی وابسته به انگلستان باشد! «جونم براتون بگه!» بریتانیا
دریافته بود که با تجارت تریاک میتواند منبع درآمد هنگفتی داشته باشد، به شرط
اینکه دولت ایران را تحت عنوان مبارزه با قاچاق تریاک به «پادوی» شبکۀ قاچاق
تریاک لندن تبدیل کند. روندی که، علیرغم وقوق مداوم حکومت ملایان پیرامون «مبارزه
با مواد مخدر»، همچنان ادامه یافته.
پس از اینکه در شهریورماه 1320، بریتانیا ناچار شد بساط پهلوی اول را برچیند و
ارتش نازیها را از ایران خارج کند، آمریکا هم به سهامداران شبکة مذکور پیوست و در
کوتاه مدت، خوشرقصیهای مصدق، کشور ایران را حیاط خلوت ارتش ناتو تبدیل
کرد. پس آندسته از اهالی مرزپرگهر که هنوز
در منجلاب «شاه خوبه، شیخ بده، یا شیخ خوبه و شاه بده و... رفراندوم، و انتخابات آزاد و غیره» دستوپا میزنند، بد نیست بدانند که «نوع حکومت» در ساختار
«استبداد استعماری» هیچ تغییری ایجاد نخواهد کرد. ساختار استعماریای که بیش از یک سده است، بدون وقفه
تقویت شده، توسعه یافته و کار را به چنین
فضاحتی که امروز شاهدیم کشانده. و از قضای
روزگار در این مقطع است که «مستر» رامین پرهام طی بیانات پرگهرشان در بحث بیهودة
«توهم توطئه»، برای ایرانیان نسخة «بناپارتیسم
ایرانی» مینویسند:
«[...] تنها راه ایران، تغییری از بالا و عمدتاً آمرانه است که میتواند
به دست یک اقلیت ملی و مصمم برای اصلاح ساختارها از جمله دین و فرهنگ انجام
شود.»
همان منبع
همانطور که میبینیم مشخص نیست «اصلاح» مورد نظر ایشان
چه چارچوبی دارد. در واقع این شازده پسر سرفصل
یک کودتای «روشنفکرانه» را برای ملت ایران نوشتهاند. توگوئی بناپارتیسم برای جامعة فرانسه خیلی
مفید بوده ـ ماجراجوئیهای ناپلئون فرانسه را آنچنان به زانو
در آورد که دیگر کمر راست نکرد ـ که رامین
پرهام تشخیص داده، ملت استعمارزدة ایران نیز میباید این رایحة
متعفن را استشمام کند. باشد تا پدر بسیار
محترم و شریف رامینجان که پس از لیسیدن نعلین خمینی و ادای احترام به اوباشی که
از دیوار سفارت آمریکا در تهران بالا رفتند، سر از آمریکا در آورده، از فرزند خلفاش راضی باشد! حال رادیوفردا را ترک میکنیم تا ببینیم مسیو
ناصر اعتمادی چه نسخهای برای ما ملت تجویز فرمودهاند.
توصیة ایشان این است که «در جمهوری اسلامیِ تضعیف شده، صدور انقلاب منتفی شود و ایران با آمریکا و
اسرائیل روابط عادی برقرار کند!» توگوئی آمریکا و اسرائیل که 48 سال است از لولوی
سرخرمنشان ـ جمهوری اسلامی ـ در چارچوب همین «جنگهای زرگری» بهره برداریهای
سیاسی و اقتصادی میکنند، حاضرند به توصیۀ
ایشان از منافعشان در منطقه صرفنظر نمایند!
حال فرض کنیم که آمریکا و اسرائیل شرایط پیشنهادی «مسیو» اعتمادی را
بپذیرند، در اینصورت خواهیم دید که ملت
ایران همچنان «حق» ندارد شیوة حکومت ـ
دمکراسی یا استبداد ـ را انتخاب
کند! چرا که پیشنهاد خیرخواهانۀ آقای اعتمادی در واقع
بر «بادهوا» استوار شده!
ایشان با تکیه بر «انتخاب آزاد» یک مجلس موسسان، «پرسش اصلی» را به «پرسشی بنیادیتر» تبدیل کردهاند! پرسش اصلی آقای اعتمادی این است که چه کسی باید
بر ایران حکومت کند؟! به عبارت دیگر چه
کسی میباید «لولوی سرخرمن استعمار در ایران» باشد؟! و اما پرسش «بنیادیتر» ایشان از پرسش اصلی هم پوچتر
است: چه کسی حق دارد در بارۀ نظام سیاسی
آیندة ایران تصمیم بگیرد؟! پاسخ ایشان به پرسش بنیادیتر این است که «شهروندان
ایران حق دارند در بارة نظام سیاسی آینده تصمیم بگیرند:»
«آغاز نظمی که در آن خود شهروندان صاحب حق تعیین سرنوشت
سیاسی خویش هستند»
منبع: گویانیوز، مورخ 25 اوت 2026
به صراحت بگوئیم،
این حرفها مغلطه، مبهم بافی و
عوامفریبی است! چرا که «حق تعیین سرنوشت» انسانها حقی است
حقوقی؛ نیازی به تصمیم «مجلس موسسان»
ندارد! در ثانی، شرایط برپائی یک مجلس موسسان میباید فراهم
آید، و صرفاً با ارسال پیام صلحطلبانه به
واشنگتن و تلآویو این مشکل حل نخواهد شد!
و از همه مهمتر، با توجه به کارنامة سیاه مجالس موسسان در تاریخ
ایران، یعنی تأئید کودتای آیرونساید و
دستگاه استعماری پهلوی، و سپس الصاق مهر تأئید مجلس «خبرگان» آخوندها بر
ولایتفقیه، مسئلۀ مجلس موسسان آنقدرها که
ناصرخان میفرمایند «هلو برو تو گلو» نیست!
نهایت امر «انتخاب مجلس موسسان، نوع
حکومت،
برگزاری انتخابات آزاد، و ...» در
واقع بازتولید همان بیانیۀ عوامفریب میرحسین موسوی است که حدود 5 ماه پس از خیزش
«زن، زندگی، آزادی»، در میعاد 15 بهمنماه1401 و با هدف تحکیم پایههای
استبداد استعماری در ایران صادر شد ـ وبلاگ
ناهید رکسان، «بالون 15 بهمنماه.»
برخلاف پیشنهادات محفلی میرحسین موسوی، آنچه
اهمیت دارد، تداوم آرمانهای مترقی
مشروطه، یعنی «انتخاب شیوۀ حکومت توسط
ایرانیان» است! آرمانهائی که طی سدۀ اخیر
در پردۀ ابهام و سانسور فرو افتاده و از مفاهیمشان تهی شدهاند!
به عنوان مثال،
یکی از شعارهای اساسی انقلاب
مشروطه یعنی «قانون بجای شریعت»، به هیچ
عنوان به معنای تبدیل احکام توحش اسلام به «قانون» نبوده، نیست و نخواهد بود! یا اینکه «جدائی دین از سیاست»، به معنای دخالت آخوند و اوباش در امور جامعه
ـ هنر، ورزش، آموزش،
بهداشت، و... نبوده و نیست! «مبارزه
با استبداد» به معنای تکیه بر استعمار، با
شعار «بازیافت عظمت گذشته»، و تحمیل پسروی
و سکون به جامعۀ ایران نبوده و نیست و ...
و از همه مهمتر، نخستین و تنها
جنبش مدرنیته در ایران، ارتباطی با مدرنیزاسیون پهلوی و زنستیزی و
سرکوب و کشتار روشنفکران و احترام به احکام توحش اسلام نداشته و ندارد!
امروز میباید مشخص شود که ایرانیان خواهان دمکراسی ـ حاکمیت نظم انسانمحور ـ هستند، و حاضرند هزینۀ زیست در یک دمکراسی را بپذیرند،
یا همچنان میخواهند زیر سلطۀ بدویت استبداد
و بربریت استعمار باقی بمانند؟!


